خیال

من هراسانم

آونجا که احساس می کنم دوست داشتن داره می شه طناب دار و می خواهد خفه ام کنه هراسون میشم, می لرزم و کابوس می بینم. احساس می کنم که الان است که پاهام رو ببندن و دیگه نتوانم پرواز کنم. وقتی این ترس به اوج خودش می رسه می خوام فقط به همه چی پشت پا بزنم و فرار کنم. می خواهم جایی باشم در مخفی ترین نقطه بشریت در جایی که کسی نیست من رو متهم کنه.

+ خسته ام از هراس و کابوس,خسته خسته

+ نوشته شده در  Sat 19 Dec 2009ساعت 3 PM  توسط خیال  | 

هیچ نوشته 1

هیچ کسی نیست که تو را خالی ار هر توقعی دوست داشته باشد جز مادری که تو را می زایید و پدری که تو را می سازد......
+ نوشته شده در  Tue 22 Sep 2009ساعت 0 AM  توسط خیال  | 

مي نويسي 1

مي نويسي برايم:

اينكه زاده شدي روياي تمام كودكي مادر بود كه در عروسك خانه اش تو را مي ديد و در اين آستانه جديد تو مهربان از همه روياها زيباتري.

و من چه دارم بگويم ?? هيچ....


+ نوشته شده در  Wed 16 Sep 2009ساعت 0 AM  توسط خیال  | 

خوشبخت ام

هنوز هم مي توانم بگويم دوستت دارم از اعماق وجودم، از اون نقطه صفر وجوديم تا اون نقطه بي نهايت روحي ام
 اما بي تو خوشبخت ام، از اون نقطه بي نهايت روحي ام تا اون نقطه صفر وجوديم.

 بي تو خوشبخت،آرام و راضي ام .آرام نسبت به همه فراز و نشيب هاي كه براي خودم مي سازم و اضي از همه احساسات جديدي كه در من مي جوشد.

اين روزها مي توانم به بلندي فرياد بزنم كه من بي تو خوشبخت ام.

خوشبختِ خوشبخت.


+ نوشته شده در  Mon 14 Sep 2009ساعت 0 AM  توسط خیال  | 

خوشحالی

دیشب خواب دیدم و امروز تعبیر شد

من زنگ زدم تو خوشحال نبودی, تو زنگ زدی خوشحال بودی.

حالا  جفت مان خوشحالیم. تو از خواب تعبیر شده من و من از خوشحالی تو.

سجده شکر رو زمین می گذارم و اشک میریزم به پهنای صورت, از انتهای وجود و در امتداد درد همیشگی بی تو بودن.

بدون هیچ حرفی روی لب و با آرزویی در دل: اشک های شوق ام بدرقه راهت که میرود بی من هموار شود.........

+ نوشته شده در  Tue 7 Jul 2009ساعت 11 AM  توسط خیال  | 

برای نگین به یاد...........

برای نگین به یاد همه روزهای رفته وخاطرات مونده. به یاد انگلیسی حرف زدن روز اول آشنایی و استرس روزهای آخر جدایی.به یاد همه ایمیل های شرکتی,عکس فیس بوکی های یواشکی,خنده های زیرکی, غیبت های پنهانکی. به یاد همه ناهار پیک نیکی های12:30 خورده, چایی سماوری های نخورده,کیک سی گل های ندیده, رژیم های نگرفته.به یاد پاهای زخم شده روز سیتی اسکیپ, مسیر های جدید همیشه گمشده . به یاد همه پیرهای جوان و جوان های پیر. به یاد همه پنچشنبه های نرفته, پسر بازی های نکرده, دیسکوهای ندیده, مهمونی های حوصله سر بر رفته.به یاد همه اشک ها و خنده ها, نگرانی ها و سر خوشی ها. به یاد3 روز قبل جدایی و به یاد دوران دوستی کوتاه اما به یاد موندنی.

 


++ نگینیکبار دیگه  اینجا نوشته ام که همیشه به یاد خودم موندگار باشه


+ نوشته شده در  Wed 15 Apr 2009ساعت 12 PM  توسط خیال  | 

با آیدا که چت می کنم........

با آیدا که چت میکنم خیلی چیزها را برای خودم باز میکنم و بهتر با خودم وجودیم آشنا میشم. نقطه ضعف هایم را کشف میکنم کارهایی که باید میکردم و نکردم کارهای که زیادتر یاکمتر کردم را دسته بندی میکنم خلاصه زن بودن را مزه مزه میکنم

با آیدا که چت میکنم تو را، اشتباهات ات را، افکارت را به دار میآویزم،گاهی سنگشارشان می کنم و گاهی تیر باران (مخصوصا آن نظریه 2جمله ایت در مورد خیانت ات را. که بیشتر هر چه خراب شد بر سر همین نظریه احمقانه ات بود و بس).

با آیدا که چت میکنم دلم گاهی فرصت دوباره میخواهد برای بودن رشد کردن و زن شدن اما وقتی فکر می کنم می ترسم. می ترسم از آزادی که در قفس شود, آرامشی که طوفان شود و رودی که مرداب شود. می ترسم از تو و احساسات ات و افکارات. می ترسم درست مثل همه آن مدت بودن ات چرا که تو عوض شدنی نیستی و من با همه این دلتنگی ها، رودی که در جریان است، پرنده ای که آزاد هست و آرامش روزهایم را دوست دارم...

+ نوشته شده در  Sat 28 Mar 2009ساعت 11 PM  توسط خیال  | 

یک دوستی با معرفت

بین تمامی دوستم معروف ام به داشتن دوستی های رنگ و وارنگ و عجیب و غریب در دنیای واقعی و مجازی.اگر چه گاهی این جور دوستی ها خالی از دردسر نیست اما پشت همه پستی و بلندی هاش یک سری تجربه های خوب و مفید همراه با یک سری دوستی های عمیق هست که ارزشمنده.

حسام، تقریبا اولین آدمی هست که در این دنیای مجازی باهاش آشنا شدم عمر این آشنایی به ۷-۸ سال میرسه، توی تمام این مدت یکبار دیده ام اش، در این ۳-۴سال اخیر، برخلاف سالهای اول آشنایی کم فرصت شده که باهام حرف بزنیم یا چت کنیم.مخصوصا یکسال گذشته که اصلا فرصت نشده یکبار هم از حال هم جویا بشیم. اما حسام دوست با معرفتی هست در هر شرایطی همیشه به یک ساعت سال تحویل  نکشیده زنگ میزنه و سال جدید رو تبریک میگه (کاری که من خودم با یک اس ام  سرش رو هم میارم). امسال بعد سال تحویل چشم های من به تلفن خشک شده بود و منتظر زنگ کسی بودم که هیچ وقت زنگ نزد اماحسام زنگ زد، حسام زنگ زد و دنیا را به من عیدی داد حسام زنگ زد و به من ثابت کرد هنوز کسی هست که میشود باور داشت به معرفت اش به دوستی اش و بودنش در هر شرایط و احوالی.......... 

+ نوشته شده در  Sat 28 Mar 2009ساعت 1 AM  توسط خیال  | 

غریبه،مرا ببخش که اینگونه نفرت می ورزم

آدم کینه ای نیستم به هیچ وجه.

کم پیش میاد در برخورد های اول از کسی نفرت پیدا کنم یا بدم بیاد (مگر اینکه برخوردی نادرست ببینم ازش).

میشه گفت انسان فوق العاده خوش بینی هستم به همه نوع روابط انسانی (هرچند این خصوصیت نوعی نقطه ضعف به حساب میاد تا قوت). با همه اینها الان مدت هاست که درگیر یک حس نفرت عمیق به یک آدم هستم، آدمی که تعداد دفعات ملاقات ام باهاش به 3 بار هم نمیرسه و بیشتر از نیم ساعت باهاش همصحبت نشدم ولی انرژی منفی که در همین مدت کم بهم انتقال داده اونقدر زیاد بوده که هر بار چیزی در ارتباط با این آدم به ذهن ام میرسه دلم میخواد بدجور به حساب اش برسم.نقشه های شیطانی و احمقانه که تو رویای خودم برای این آدم می کشم چیزیست بس خنده دار.

هنور واقعا نفهمیدم چرا من این حس رو به این آدم دارم. اینکه چطور میشه این حس رو از خودم دور کنم من رو بدجور کلافه کرده. دوست ندارم قلب ام حتی یک زخم از این نوع به خودش داشته باشه........

+ نوشته شده در  Thu 12 Mar 2009ساعت 1 AM  توسط خیال  | 

قهرمان غمگینه....

قهرمان کودکی های من غمگینه، دلش را شکوندن و حق اش رو خوردن و سنگینی این بار نامردی کمرش رو خم کرده ولی هیچ چیز نمی توانه بگه چون سرنوشت همه خانواده ۵-۶ نفری ما در همین سکوت خلاصه میشه، سکوتی اجباری خورد کننده ای که دائم زخمی به دلهامون می زنه....

چقدر غمگین ام و چقدر دلم میخواد یک جوری این حق خوری ها و نامردی ها رو جبران کنم و میدونم هم روزی شاید نزدیک شاید دور این اتفاق می افته. زمانی که ما بر روی اون قله بلند وایسادیم و برای همه اشون دست تکون میدیم، اما حالا قهرمان غمگینه

 

+ فقط امیدوارم روزی که ما بالای قله ها وایسادیم قهرمان کنارمون باشه و از ته دل بخنده و لذت ببره از اون اوج بودن بعد ایم  امیدوارم

+ نوشته شده در  Sun 22 Feb 2009ساعت 10 PM  توسط خیال  | 

دلم برایت تنگ شده

اگه از حالم اگر بپرسی‌ خوبم و شاید  گاهی وقت‌ها از اینکه نیستی‌ راضی‌ هم هستم، اما اینقدر پوچ بودن زندگی‌، احساس‌ها و حرف ها درد داره، بیشتر برای خودم جای سوال مونده اون همه ادعا یعنی‌ همین بود؟به همین راحتی‌ اشکی در شبی‌ و بعداش تموم ؟ همیشه حرف زدن و عمل نکردت راحت هست؟؟ بی هیچ عذاب وجدانی؟؟؟شروع هم همینقدر پوچ بود یا نه در مسیر که افتادیم همه چیز روز به روز به پوچی رسید؟

از اینهم بگذریم  دلم هم برات تنگ شده اما بد که میشینم تو کنج خلوت و  فکر می‌کنم از خودم می پرس دلم واقعا واسه چی‌ تنگ شده؟ برای دعوا ها، برای دلگیری‌ها و نارضایتی‌ها یا خوشی‌ های که کم بود؟ و شاید هم تنها و تنها برای بودنت..........

+ نوشته شده در  Sat 14 Feb 2009ساعت 0 AM  توسط خیال  | 

تلفن

۲:۲۰ بامداد

تلفن بدون هیچ شماره افتاده ای زنگ خورد، تمام وجودم از اشتیاق به لرزه افتاد که شاید تو باشی اما نبودی یا اگر هم بودی من نفهمیدم...........

 

*چرا دلت برام تنگ نمیشه.قبلن ها دلت قد دل گنجشگ بود چی شد که حالا قد دلت از دل آدم ها هم گندتر شد؟؟؟ اما هنوز هم دل من قد دل گنجشک و هنور هم دلتنگ ات میشه بدون اینکه چیزی از گذشته بخواد بدون اینکه فراموش کنه چه دردها کشیده و آزارها دیده،فقط  تنگ شده برای تو و حضورت

+ نوشته شده در  Wed 28 Jan 2009ساعت 2 AM  توسط خیال  | 

ننگ من

این ننگ من افتخاریست برای تو.

هر روز این جمله ات را ناخودآگاه بارها با خود تکرار می کنم و به یقیین می رسم که برای زخمهای عمیق هیچ بخیه ای نیست.....

+ نوشته شده در  Sun 25 Jan 2009ساعت 0 AM  توسط خیال  | 

ماندن

از روی حماقت، زمانی فکر می کردم بدون من خواهی مرد اما این روزها می دhنم بدون من هم خواهی ماند.

+ ای کاش آدم ها کمی قبل حرف زدن فکر میکردن یا نه کاش کمی فقط کمی مسئولیت پذیر بودن دربرابر حرف ها شون.....!!!

+ نوشته شده در  Sun 11 Jan 2009ساعت 0 AM  توسط خیال  | 

بار دیگر سبز خواهم شد سبز

حکم تک درخت بالای تپه ای رو دارم که از شدت باد شکست و داره همت می کنه که دوباره راست قامت  بایسته امید اش اینه که دوباره جوانه بزنه و میزنه، بهار اش که از راه بیاد سبز میشه سبز سبز..!!

و من هم دوباره سبز خواهم شد،سبز سبز سبز..............

 

 

+ نوشته شده در  Fri 2 Jan 2009ساعت 8 PM  توسط خیال  | 

ای آدمها که در ساحل نشسته اید..........

دیگه توی ذهنم هیچ رویایی نمی توانم بسازم

 دیگه آینده امید بخشی رو نمی توانم تصور کنم

 هیچی نایی برای قدم برداشتن به جلو ندارم و این قدم به جلو گذاشتن  برام ترس و تاریکی بهم راه داره

حسرت و غم به دلم خنجر میزنه و زخم رو عمیق و عمیق تر می کنه

من دارم غرق میشوم غرق غرق غرق ...........!

 

+ نوشته شده در  Fri 7 Nov 2008ساعت 10 PM  توسط خیال  | 

می خواهد هر زمانی باشد

از تو می گذرم به راحتی آب خوردن  وقتی زمانی بیاد که ببینم  خرمن رویاهای کودکی ام رو داری با داس بی رحمی ات نابود می کنی .....

+ نوشته شده در  Sat 18 Oct 2008ساعت 9 AM  توسط خیال  | 

گاهی روی زین و گاهی هم پشت به زین...

زمانی تو به کسی اعتماد نداری و زمانی کسی به تو،

زمانی شکاکی و زمانی دیگه مشکوک.

و وقتی از تکاپو می افتی و نای جلو رفتن نداری همه چیز به  حالت خنثی میرسه

 

 

+ نوشته شده در  Mon 4 Aug 2008ساعت 0 AM  توسط خیال  | 

پریدن

اسباب هامو جمع می کنم،کشو های میزم رو یکی یکی خالی می کنم،ته دلم چیزی می سوزه!

مداد های رنگی، خودکارهای مخصوص طراحی همه رو جمع می کنم و داخل جا خودکاری روی میز می گذارم ، دست هام سست میشه

کاغذهای باطل رو نگاه می کنم از لابه لای اون ها یک سری از طراحی  جزئیات های همکارم رو یادگاری بر می دارم، چشم هام پر اشک میشه

هر از گاهی که همکاری بهم می گه جای سر و صدای تو در شرکت خالی خواهد بود بغض گلوم رو می گیره

یک هفته ای میشه که در گیرم، می خواهم بپرم اما طاقت رفتن ندارم 

شرکتمو  و آدم هاش رو  دوست داشتم با تمامی بدی هاش، با تمام خاطرات بدش و حس های منفی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Mon 16 Jun 2008ساعت 9 PM  توسط خیال  | 

خسته

خونه ای دارم روی آب،خسته ام از هراس ویرانی اش، در خشکی خدا هم همه جا بروهوت است مثال نزدنی و من مثل همیشه  بین موندن روی آب یا قدم گذاشتن در خشکی دچار درگیری ام

خسته ام از خودم و درگیری هام

خسته ام از چیزی که می خوام باشم اما تنبلی ام میاد که باشم

 

 

+ نوشته شده در  Sat 14 Jun 2008ساعت 11 PM  توسط خیال  |